دلنوشته۱۸۶...

روزی گنجشکی عقربی را دید که در حال گریستن است
گنجشک از او پرسید برای چه گریه میکنی؟

گفت میخواهم آن سمت رودخانه بروم نمیتوانم
گنجشک او را روی دوش خود گذاشت
و پرید

وقتی به مقصد رسید گنجشک دید پشتش میسوزد
به عقرب گفت من که کمکت کردم برای چه نیشم زدی.؟
گفت خودم هم ناراحتم
ولی چکار کنم ذاتم اینه

حکایت بعضی از ما آدمهاست

 از دست رفیقان عقرب صفت
هم نشینی با مارم آرزوست

دلنوشته ۱۸۵..

چرا این زنهای متاهل همش ناله دارن از شوهراشون...مرد بیچاره باید چه گوهی بخوره که این زنها اروم بگیرن..غر نزنن..هی نخواد کسی نازشونو بکشه..با این همه بدبختی و گرونی ایا دیگه نا ونفسی مونده؟؟؟؟!!!