دلنوشته ۱۶۲..


▫️گویند ملا مهرعلی خویی، روزی در کوچه دید دو کودک بر سر یک گردو با هم دعوا می‌کنند.

به خاطر یک گردو یکی زد چشم دیگری را با چوب کور کرد.

یکی را درد چشم گرفت
 و دیگری را ترس چشم درآوردن، گردو را روی زمین رها کردند و از محل دور شدند.
ملا رفت گردو را برداشت و شکست و دید، گردو از مغز تهی است.

گریه کرد.
پرسیدند تو چرا گریه میکنی؟

گفت: از نادانی و حس کودکانه، سر گردویی دعوا می‌کردند که پوچ بود و مغزی هم نداشت.

دنیا نیز چنین است، مانند گردوییست بدون مغز که بر سر آن می‌جنگیم و وقتی خسته شدیم و آسیب به خود رساندیم و یا پیر شدیم، چنین رها کرده و برای همیشه می‌رویم.
 

دلنوشته ۱۶۱..

▪️اگر می‌خواهی برای آدم‌های طبقه‌ی بالا پُز بدهی، زحمت نکش! آن‌ها همیشه به نظر حقارت نگاهت می‌کنند!
اگر هم می‌خواهی برای زیر دست‌هایت پُز بدهی، باز هم زحمت نکش ! چون فقط حسودی‌شان را تحریک می‌کنی...
این نوع شخصیتِ کاذب تو را به جایی نمی‌رساند، فقط قلب باز است که به تو اجازه می‌دهد در چشم همه یک جور باشی...
مفید بودن برای دیگران اجازه می‌دهد احساس زنده بودن داشته باشی، ماشین و خانه این کار را نمی‌کند!